دختری از جنس محبت
نمی خواهم جا مانده از قافله ی عقربه ها من باشم
و چه زیباست وقتی که با بلورهای نگاهت سکوت اشکهایم را می شکنی و هق هق دلم را به صدایی همچون فریادت تبدیل می کنی هر روز همه ی گل های دختر گلفروش را می خرید و آهسته از آنجا دور می شد. آنقدر این کار را ادامه داد تا اینکه دختر گلفروش دیگر مطمئن شده بود که پسر به او علاقه دارد. خیلی خوشحال بود از اینکه کسی در دنیا وجود دارد که برای رنجیده نشدن او حاضر است هر روز همه ی گل هایش را بخرد. دیگر شب و روزش را با یاد پسر به سر می برد و دیدن پسر برای او عادت شده بود ولی نمی دانست چرا هیچگاه پسر حرفش را نمی زند؟! و چرا همیشه افسرده و غمگین است؟! روزی تصمیم گرفت هرطور شده است او را تعقیب کند که اصلا بفهمد او کیست؟! صبح که شد، سریع قشنگترین آرایشش را انجام داد و با زیباترین لباس هایش از خانه خارج شد. سپس برای فروش گل هایش به مکان همیشگی خود رفت و آنجا منتظر پسر ماند. زمان زیادی نگذشت که پسر دوباره برای خریدن گل های او آمد. وقتی که گل ها را خرید و از آنجا دور شد، دختر گلفروش هم مخفیانه به دنبال او راهی شد. رفتند و رفتند تا اینکه از قبرستان سر در آوردند. دختر گلفروش که خیلی تعجب کرده بود، پسر را دید که در کنار قبری پر از گل نشست و در حالیکه چشم هایش پر از اشک شده بود گل های دختر گلفروش را روی بقیه گل هایی که قبلا روی سنگ قبر چیده بود قرار داد و سرش را روی قبر گذاشت و با هق هق می گفت: « هیچوقت ترکت نخواهم کرد عشقم » حدود سه ساعت شده بود که به دنبال ساعت مچی اش می گشت. خرد که این صحنه را دید، نزدیک او رفت و دستش را روی شانه ی او گذاشت. سپس لبخندی زد و گفت: « درست است که ساعتت را گم کرده ای ... ولی مواظب باش وقتت را هم گم نکنی ! » و من خسته ام از این هیاهوی زندگی که از بس در گوشم فریاد زده دیگر نمی خواهم صدایش را بشنوم می خواهم مچاله شوم کوچک شوم کودک آغوشت را باز کن تکه هایم را کنار هم بگذار آن روز سنگ بزرگی پرتاب شد شکسته ام ! می خواهم همچون اشکهایت همیشه در چشمهانت زندگی کنم تا آن هنگام که بر گونه هایت غلتیدم با دستهایت نوازشم کنی تا بر روی لباست بچکم و عطر تنت مستم کند می خواهم همچون چتری بر بالای سرت باشم تا هر وقت که نگاهت به آسمان افتاد مرا هم ببینی چون زندگی را دوست و این است رسم زندگی: ماندن هر چقدر هم که دل پسند باشد باز هم باید رفت ! نمی دونم چرا؟ روی ابرا دون می پاشم هی دنبال نون خاش خاشم قدیم ندیما ما رفیقا فک می کردیم دلی داریم یه غافلی داریم نمی دونم چرا احساسم سنگ شده واسه دل تنهام تنگ نشده می خوام فریاد بزنم دلم رو یاد بکنم ای دل تنهام آبرو ی دنیام دوستت دارم دوستت دارم چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان نه به دستی ظرفی را چرک می کنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند و اندکی سکوت ! ما چیستیم؟
و من می مانم
جُز مولکولهای فعال ذهن ِ زمین ،
که خاطرات کهکشان ها را
مغشوش می کنیم !
| Design By : Night Skin |
