تبليغاتX

دختری از جنس محبت


دختری از جنس محبت

نمی خواهم جا مانده از قافله ی عقربه ها من باشم

 

و چه زیباست

وقتی که با بلورهای نگاهت

سکوت اشکهایم را می شکنی

و هق هق دلم را

به صدایی همچون فریادت تبدیل می کنی

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 15:5 توسط مهسا دختر بارونی| |

 

هر روز همه ی گل های دختر گلفروش را می خرید و آهسته از آنجا دور می شد. آنقدر این کار را ادامه داد تا اینکه دختر گلفروش دیگر مطمئن شده بود که پسر به او علاقه دارد. خیلی خوشحال بود از اینکه کسی در دنیا وجود دارد که برای رنجیده نشدن او حاضر است هر روز همه ی گل هایش را بخرد. دیگر شب و روزش را با یاد پسر به سر می برد و دیدن پسر برای او عادت شده بود ولی نمی دانست چرا هیچگاه پسر حرفش را نمی زند؟! و چرا همیشه افسرده و غمگین است؟!

روزی تصمیم گرفت هرطور شده است او را تعقیب کند که اصلا بفهمد او کیست؟! صبح که شد، سریع قشنگترین آرایشش را انجام داد و با زیباترین لباس هایش از خانه خارج شد. سپس برای فروش گل هایش به مکان همیشگی خود رفت و آنجا منتظر پسر ماند. زمان زیادی نگذشت که پسر دوباره برای خریدن گل های او آمد. وقتی که گل ها را خرید و از آنجا دور شد، دختر گلفروش هم مخفیانه به دنبال او راهی شد.

رفتند و رفتند تا اینکه از قبرستان سر در آوردند. دختر گلفروش که خیلی تعجب کرده بود، پسر را دید که در کنار قبری پر از گل نشست و در حالیکه چشم هایش پر از اشک شده بود گل های دختر گلفروش را روی بقیه گل هایی که قبلا روی سنگ قبر چیده بود قرار داد  و سرش را روی قبر گذاشت و با هق هق می گفت:  « هیچوقت ترکت نخواهم کرد عشقم »

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 18:1 توسط مهسا دختر بارونی| |

 

حدود سه ساعت شده بود که به دنبال ساعت مچی اش می گشت.

خرد که این صحنه را دید، نزدیک او رفت و دستش را روی شانه ی او گذاشت.

سپس لبخندی زد و گفت: « درست است که ساعتت را گم کرده ای ... ولی مواظب باش وقتت را هم گم نکنی ! »

نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 9:17 توسط مهسا دختر بارونی| |

 

و من خسته ام

از این هیاهوی زندگی

که از بس در گوشم فریاد زده

دیگر نمی خواهم صدایش را بشنوم

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 14:57 توسط مهسا دختر بارونی| |

 

می خواهم مچاله  شوم

کوچک شوم

کودک

آغوشت را باز کن

تکه هایم را کنار هم بگذار

 آن روز سنگ بزرگی پرتاب شد

شکسته ام !

نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 14:27 توسط مهسا دختر بارونی| |

 

می خواهم همچون اشکهایت همیشه در چشمهانت زندگی کنم

تا آن هنگام که بر گونه هایت غلتیدم با دستهایت نوازشم کنی

تا بر روی لباست بچکم و عطر تنت مستم کند

می خواهم همچون چتری بر بالای سرت باشم

تا هر وقت که نگاهت به آسمان افتاد مرا هم ببینی

نوشته شده در سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 9:40 توسط مهسا دختر بارونی| |

 

و من می مانم

چون زندگی را دوست

و این است رسم زندگی:

ماندن هر چقدر هم که دل پسند باشد باز هم باید رفت !

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 22:45 توسط مهسا دختر بارونی| |

 

نمی دونم چرا؟

روی ابرا

دون می پاشم

هی دنبال نون خاش خاشم

قدیم ندیما

ما رفیقا

فک می کردیم

دلی داریم

یه غافلی داریم

نمی دونم چرا احساسم سنگ شده

واسه دل تنهام تنگ نشده

می خوام فریاد بزنم

دلم رو یاد بکنم

ای دل تنهام

آبرو ی دنیام

دوستت دارم

دوستت دارم

نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت 22:1 توسط مهسا دختر بارونی| |

 

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان

نه به دستی ظرفی را چرک می کنند

نه به حرفی دلی را آلوده

تنها به شمعی قانعند

و اندکی سکوت !

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 23:53 توسط مهسا دختر بارونی| |

 

ما چیستیم؟
جُز مولکولهای فعال ذهن ِ زمین ،
که خاطرات کهکشان ها را
مغشوش می کنیم !

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 12:7 توسط مهسا دختر بارونی| |


Design By : Night Skin